|
|
|
|
|
اين بود زندگي ديدن و ديده نشدن بودن ونبوده انگاريده شدن ولي باران ام ر ا با عشق و عقل به سوي نيكي ها رهنمون شدم شايد در آينده اي نزديك به اندازه يك پست او را در آذرخشانم ميهمان كنم با قلم خودش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
بي مقدمه: بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم اينم قسمت ماست ديگه با دست خودمان تنهايي را خريداري كردن كاري است عجيب ما هم كه شده ايم اوستاي كاراي عجيب خدا عجب صبري داري با تحمل كردن من يكي !!!!!!! به عظمت صبرت پي بردم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستهای خوبم همه تون رو دوست دارم به اندازه ی تنهایی هایم همه نظراتتون رو خواندم از دلواپسی و محبت و زلال بودنتون بخدا گریه ام در اومد این روز ها فرصت تمام شده و من روی لبه ی تیغی دیگرم بخدا برمیگردم و نگاهتون میکنم ولی الان ...... برام دعاکنید ترنم و بارن بارن وترنم حسابی خیس ام کرده اند از اشک از همه اونهایی که به رازم پی برده اند می خوام به دیده ی معرفت و خالی از هر سوئ ظنی مرا یادکنند به دعا دوستتان دارم صنم جانم ستاره ساجده کویر تنها توسن جان ریحانه خانم هم که بانظرات خصوصی و تخصصی شون ما را دیوانه ترکرده و همه ی شما گلهایی که یادم هستید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها درگيرم راستش را بخواهيد در سال81 با كسي آشنا شدم كه همه ي عشق و خاطره و تمنا و شوق زندگيم شد(كه اسمش ترنم بود) در سال 83 يك دوستي داشتم كه در شركت نساجي مسئوليتي داشت با ايشان ما رفيق بوديم خيلي زياد. ايشان يك خواهر محترمي ( كه دو سال از من كوچكتر بود ) داشتند ،اين خانم (كه اسمش باران بود) به حكم اينكه تازه با پسري آشنا شده بود از من نظر مي خواست كه پسرها چطور آدم هاي هستند و من به عنوان برادر بزرگتري (كه خودم هم درگير ماجرايي چنين بودم ) بهش كمك ميكردم كه خودش رو به بهاي كمي از دست نده من هم چون هميشه در مقام مشاوره جانب داري نمي كنم صادقانه عشق را به اندازه فهم خود براي او تعريف مي كردم و گاهي هم از خودم شاهد مثال مي آوردم و تعاريف آرماني خودم را در عشق ورزيدن برايش بيان مي كردم تا اينكه در اسفند 84 خدا ((ترنم )) را از من گرفت و من به مرزجنون رفتم و برگشتم پريشان احوال رفتم و گم و گور شدم ولي بالاخره برگشتم تا اينكه بعد از 27 ماه از تاريخ دوري من و ترنم که مي گذره و با اينكه هنوز به او و خاطراتش دل بسته و وفادارم
يك حادثه عجيب برام افتاد
باران نمي دونم به چه مشقتي من و شماره ي من رو پيدا كرده و چيزي بهم گفته كه همين جوري دارم دور خودم دور مي خورم بهم گفته كه همان زمان كه برايش قصه ی عشق را تعريف مي كردم به من دل بسته شده بوده و يا د مه هميشه
مي گفت خوش بحال ترنم كه فرهاد تو را داره !!!!!
حالا مانده ام متعجب!!! عزيزان شوخي نيست باران هم كم زحمت نكشيده و از دست معشوقي همچون من خون جگر كم نخورده و نزد يك 4 سال اين عشق با خودش كشيده كه من در تعجبم چطور آن تن نحيف اين درد رو تا اينجا تحمل كرده ولي من هم ترنم را نمي توانم از ياد ببرم و موقعيت عشق ورزيدن و عمل خطيري مثل ازدواج رو ندارم از طرف ديگه من نمي خواهم حالا كه قصد ازدواج ندارم به او و برادرش كه دوست صميمي ام هست خيانت كنم و اگرهم زود تربه من گفته بود بهش اجازه نمي دادم 4 سال عمر عزيز رو پاي من بريزه كه حالا من بخاطر اين عشق اش در منگنه قرار بگيرم بين ترنم و كه ديگر ظاهرا نيست و باران كه موجود هست من مانده ام معطل. ترنم و خاطرات و عشق و خوبي هايش جلوي چشم ام است و شعور و عشق و محبت باران كه خيس احساس ام كرده
و مرا به سجده شكر مبتلا كرد خدايا مني كه موقعيت خوشبخت كردن خودم رو هم الان ندارم زندگي كسي ديگه رو هم به دست ما نده كه تحمل ديدن بدبختي خوب ها ي عالم را ندارم شايد كنار من باران خوشبختي را حس كند ولي آيا ........
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت توسط فرهاد
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بچه های یک کار نو به ذهن ام زده همکاری می کنید ؟
برایم وبلاگ اولین نفری رو که براتون تو وبتون نظر گذاشت رو بگید
یا
اون وبی رو که اولین باری که تو وب می آیید دوست دارید اون آپ کرده باشه را نام ببرید
قوانین:
برای سوال اول قانون خاصی نیست اگر یادتون بود بنویسید
برای سوال دوم تا دو وب رو می تونین نام ببرید (حداکثر)
پ.ن:
من خودم اول به این سوال جواب می دم
جواب ۱: من خودم یادم نیست واسه ئ همین این سوال به ذهن ام زد
خیلی ناراحتم دلم می خواهد به اون نفر اولی یک کامنت بفرستم
حالا از این طریق ازش می خوام یاد کنم
جواب ۲:
الف:موریانه ها (مهدی)
ب:سالهای بلند من بی تو (ستاره)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سي و يكمين سالگرد شهادت دكتر علي شريعتي را به همه دوستان تسليت
عرض نموده و چند خط از دعاي معروف دكتر را
كه لبريز درد و عرفان و معنا
است را تقديمتان مي كنم : اي خداوند ! به علماي ما مسئوليت و به عوام ما علم و آگاهي و به مومنان ما روشنايي به روشنفكران ما ايمان
و به متعصبين ما فهم و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پيران ما آگاهي و به جوانان ما اصالت و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده و به خفتگان ما بيداري و به بيداران ما اميد و به مبلغان ما حقيقت و به دينداران ما دين و به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو و به محافظه كاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام و به راكد ان ما تكان و به مردگان ما حيات و به كوران ما نگاه و به خاموشان ما فرياد و به مسلمانان ما قرآن و به شيعيان ما علي و به فرقه هاي ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خود بينان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خود آگاهي و به همه ي ملت ما همت و تصميم و استعداد ِ فدا كاري و شايستگي نجات و عزت ببخش ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت توسط فرهاد
|
||
|
|
|
|
|
* مثل لبخند و نگاه / مابايد بريم كت و مانتو بخريم رژلب ، اَفتر شِيو چه ميدونم ؟ گوشت و حبوبات بخريم براي خريد اينها احساس بكا ر نمي آيد عاشق جون * هِي . . . آه نميشه بجاي كت ومانتو ، برگ درخت به خودمون آويزون كنيم من و تو توي مسير باد هم ديگه رو نگاه كنيم / اين جهان پر دستايي كه براي رسيدن به يك مشت پول ميوه ممنوعه رو مي چينند اون وقت تو از تماشاي من ، توي باد حرف مي زني * از چي داري حرف مي زني؟ /
بابا جون حضرت پول رو ميگم !
يك کم فكر كن در باره ش! خوب بيادش آوردي ؟ * من چطوري به پول فكر كنم وقتي توي اين دنيا هنوز اين چهار گروه موجوده : اولي اش: ( بي شمار بابا ي شل از سگ دو) دومي اش: (بي شمار مادر كور از گريه) سومي اش: (بي شمار كودك اسهالي بي سوت سوتك ) چهارمي اش: ( بي نهايت تابوت ) . . . . صداي سكوت . . . . . / چرا بي صدا شدي ديگه نيستي پشت خط؟ رفتي ؟ -- و چند دقيقه بعد بغض نويسنده قصه ي خالي كنار تلفن جنازه ي * وگريه هاي / منم كه شده ام مثل يك خط ممتد -- وشده ام تكرار ِمكرر اين جمله بي نهايت تابوت! خوبي؟ خوبي ؟جوني ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت توسط فرهاد
|
|
||
|
|
|
|
شرمنده که خیلی بلندهِ/
خوبي؟ خوبي ؟ جوني!چرا كز كردي تو خودت؟
چرا صدات در نمي يا د ؟
چرا ؟
خوابيدي يا لالي؟ *
لال هستم لال !
ديروز دويدم
و
باز نرسيدم
/
به چي؟
*
به اتو بوس!
و دوباره تا محل كار روي جوي آب راه رفتم !
يكي گفت بمب اتم ،قراره بندازند
يكي گفت نفت شده 1000 دلار
يكي گفت بنزين امسال از خون ام سرخ تره
يكي از اجاره ي خونه اش مي گفت
/
تو هم كه لال ِ لال؟
*
نه !
من فكر اين بودم كه چرا درخت ها اينقدر سياه شدن؟
چشمشون كو؟
چرا ديده نمي شه؟
/
چشم ِ درخت؟
مگه درخت ام چشم داره؟
*
آره خوب چشم داره شونصد تا
درخت فقط پا نداره كه در بره
آخي من حداقل پا دارم
ولي خوب به كارم نمي ياد
چون هركجا كه بِرَم تو با مني !
/
با مني؟
*
نه !
باتو؟
نه با با جون با اينم
با اين كه توي دلمه
/
با كي ؟
*
با( هيچكي)!
/
(هيچكي )كجا ديدي و عاشق شدي
كه هر چي اَزَت مي پرسند ميگي : (هيچكي)
*
توي ... توي همين دنيا
پشت اون پنجره ها
لاي اون ماشين ها
ضبط صوت ، آدم ها ، حوا ها | ||